تبليغاتX
اعترافات

اعترافات

من و سروش صحت

       

وقتی پاییز شود باغبان ها با چوب های بلند از روی درخت های بلند گردو  می تکانند تا به آرزوهای

کوچک فرزندشان برسند و بچه ها با دست های سیاه دیگر اشک چشمشان را پاک نکنند.

* * *

پدر بزرگ می گفت زن یعنی مادر بزرگ که از تاک های بلند انگور می چیند ....

پدر می گفت : زن یعنی مادرت که وقتی من جنگ بودم خیاطی می کرد ....

من می گوییم : زن یعنی تو که می توانی نامت را خوش خط بنویسی ....

پدر بزرگ وقتی دلش می گرفت شراب انگر مادر بزرگ را پیمانه می کرد . پدر خیره می شد به نقطه ای

به صدای چرخ خیاطی گوش می داد و چای و بخارش را سر می کشید . من اسم تو را می خوانم .

* * *

مردها وقتی گریه می کنند بغضشان می ریزد . زنها ولی اشکشان رسوب می کند . آنقدر گریه می کنند

و آنقدر رسوب می کند که حرفشان می شود گریه . من تو را به طراوت خاک و باران گریه کردم . به طراوت

پاییز و برگ . به طراوت یک پرستوی مرده زیر پل . . .




اين سروش  صحت  پاش رو توي جفت كفش ما كرده  (توي كفش داستان نويسيم هم توي كفش خبر نگاريم)
اين مطلب رو اين هفته توي اعتماد خوندم . خشنگ بود و ناز . . .




سروش صحت


ريه نصف شده

با دوستم عقب تاکسي نشسته بوديم. بعد از يک هفته که خودش را توي خانه حبس کرده بود، آورده بودمش بيرون تا مثلاً هوايي بخورد و مثلاً باهاش حرف بزنم تا مثلاً آرام تر شود. ولي نمي دانستم چه بگويم و هر دو ساکت بوديم. نگاهش کردم، دوستم بيرون را نگاه مي کرد، بعد از راننده پرسيد؛«مي شه تو ماشين سيگار کشيد؟» راننده گفت؛«نه.» دوباره سکوت شد. راننده گفت؛«سيگار نکش. من يه موقعي زياد مي کشيدم، الان نصف ريه ام نيست.» دوستم گفت؛«من نصف قلبم نيست.» هيچ وقت نديده بودم اينجوري حرف بزند، فکر کردم شوخي مي کند و خنده ام گرفت ولي قيافه اش جدي بود و نخنديدم. گفتم؛«ناراحت نباش.» دوستم گفت؛«باشه.» و دوباره بيرون را نگاه کرد و دوباره سکوت شد. گفتم؛«اينقدر ناراحت نباش ديگه.» گفت؛«مي خواهم نباشم ولي نمي شه... دست خودم که نيست.» بعد پرسيد؛«دستمال داري؟» هول کردم، هيچ وقت نديده بودم گريه کند، آن هم جلوي جمع. گفتم؛«نه.» راننده بسته دستمال کاغذي را از جلوي داشبورد برداشت و طرف ما گرفت. «خيلي ممنون.» دوستم يک دستمال برداشت، گردنش را پاک کرد و پرسيد «گرمه يا من گرممه؟» گفتم؛ «گرمه.» دوستم گفت؛«اîه.» گفتم؛«گرما اذيتت مي کنه؟» گفت؛ «نه.» راننده در آينه نگاهش کرد و پرسيد؛«چته؟» مي دانستم دوستم دوست ندارد توضيح بدهد، گفتم؛«چيزي نيست.» دوستم گفت؛«قضيه عشقيه... تا حالا عاشق شدين؟» راننده آهي کشيد بعد سر شيشه را پايين داد و گفت؛«سيگارتو بکش.»




+ نوشته شده در  ساعت 17:39  توسط (...)  |